سلام. بای بایفرارسیدن ایام محرم رو گرامی میداریم.با صلوات بر شهدای کربلا ادامه ی خاطرات حماسه کاوه رو شروع می کنیم.

اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

3- مبادله/چنگیز عبدی فر:

گفتند:( شما که نبودید ضد انقلاب حمله کرد به شهر،سی-چهل نفر از نظامی ها رو با خودشون بردن).

این طور وقتها محمود نه تنها خودشو نمی باخت،بلکه در کمترین وقت،بهترین تصمیم را می گرفت. رو همین حساب،نقشه عملیات را ریخت،درست عکس مسیری که ضد انقلاب رفته بود؛عملیات کردیم و چند نفر از بستگان یکی از سرکرده های حزب دمکرات را گرفتیم.چند روز گذشت،کم کم پیک فرستادند و مسئله مبادله اسرا را مطرح کردند.موضوع به تهران هم کشیده شد.هیئتی از نخست وزیری به سقز آمدند.خوب که قضیه را بررسی کردند،بالاخره موافقت کردند که اسرا مبادله شوند.

4-کمین/سید مجید ایافت:

آخرین پیچ جاده را رد کردیم که به کمین ضدانقلاب برخوردیم،بارانی از گلوله برسر ما به باریدن گرفت.خودمان را سریع بالای تپه ای که سمت چپ جاده بود رساندیم.در آن شرایط کاوه کنار جاده و پشت یک تخته سنگ ایستادتعجب کردم که چرا تمام بچه ها را فرستاده بالا ولی خودش پائین مانده است،در همین فکر بودم که دیدم با سرعت برق پرید پشت جیپ،مصطفی اکرمی بی مهابا تیر اندازی می کرد،پوشش خوبی به محمود داد تا بتواند دور شود،هر آن احساس می کردم با اصابت گلوله به محمود،خودش با ماشین به ته دره سقوط کند.هرچه محمود دور تر می شد،شدت آتش هم بیشتر می شد.بالاخره خدا کمک کرد،تا خودشو جیپ را نجات داد.زمان به سرعت گذشت،باید تا شب نشده،کاری می کردیم و نمی گذاشتیم پای ضدانقلاب به خاک عراق برسد.محمود خیلی زود برگشت،با یک آرایش نظامی به ضدانقلاب حمله کردیم و کمین(کس نزان)در هم شکسته شد،همه شان فرار کردند،ما هم دنبالشان،نزدیکی های مرز هرچه توپ و گلوله داشتیم رو سرشان خالی کردیم.

روز و شب خوشی رو براتون از خداوند خواستارم. علی یارتان.


نویسنده : فاطمه ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٦ | پيام هاي ديگران

 سلامبامن حرف نزن.امیدوارم که خوب و خوش باشین.همونطور که در آپ قبلی نوشتم، از این آپ به بعد خاطره هایی از دیگر بسیجیان را می خونین. این آپ مربوط به حماسه کاوه است و شامل دو خاطره میشه. 

1- محاصره/علی محمد داوودی:

یک شب توی اتاق نشسته بودیم که صدای تیراندازی بلند شد.ریختیم توی میدان صبحگاه و به خط شدیم.مسئول مخابرات که صحبت می کرد،فهمیدیم به ژاندارمری حمله کردند.

می گفت:(تو ژاندارمری اسلحه و مهمات زیاد هست،اگر سقوط کنه همه اش دست ضد انقلاب می افته).

در مدت کوتاهی خودمان را به محل دیگری رساندیم.نیرو ها چند گروه شدند.زیر نظر محمود،با یک حرکت حساب شده دشمن را دور زدیم و پشت سرش موضع گرفتیم.شروع کردیم به ریختن آتش شدید و مداوم،فکرش را هم نمی کردند که به این سرعت غافلگیر شوند.بچه های ژاندارمری گویی جان تازه ای گرفته بودند.آنها از روبرو تیراندازی می کردند،ما از پشت سر.ضد انقلاب وقتی فهمید رو دست خورده،کشته هایش را گذاشت و فرار کرد.

2- بی پروا/حسن علی دروکی:

برای اینکه بفهمد اسرا رو از کجا برده اند همان شب رفتیم شناسایی.رسیدیم به پایگاهی که میانه راه بوکان بود.هنوز موقعیت آنجا دستمان نیامده بود که صدای ناله ای را شنیدیم،دقت که کردیم،دیدیم صدای آشناست،،ناله ی یکی از اسرا بود.وقتی به خودم آمدم دیدم کاوه گریه می کند، با سوز و بلند.من و دوستش بهش گفتیم:(یواش تر آقا محمود.الان نگهبان می فهمه).داشت راست می آمد طرف ما،تا جایی که جا داشت خودم را به زمین رساندم.هرچه دعا به خاطر داشتم خواندم،لجم در آمده بود.کاوه همینطور نشسته بود و بی پروا گریه می کرد،تا صدای نفس نگهبان را شنیدم،دستم را بردم روی ماشه که بچکانم،که دیدم برگشت؛ما هم برگشتیم سقز.چند روز بعد مبادله ای بین ما و ضد انقلاب شد و اسرایمان آزاد شدند.شناسایی خوب و دقیقی که آن شب داشتیم،مقوله عملیات بزرگی بود که منجر به آزادی بوکان،از لوث وجود ضد انقلاب شد.

امیدوارم که خوشتون اومده باشه. تا آپ بعدی سبز باشید. خدافظبای بای

 


نویسنده : فاطمه ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۳ | پيام هاي ديگران

سلام.خوبید؟بامن حرف نزن بریم ادامه خاطره:

خط شیر در جبهه ی دارخوین،حکم سنگر کمین را داشت چون سنگرها مخفی بود و مدافعان آن در شرایطی سخت،زندگی چریکی را تحمل می کردند.وقتی بچه ها برای عملیات فرمانده ی کل قوا شروع به کندن کانال برای نزدیک شدن به دشمن کردند آقا مصطفی از کانال کن های پرو پا رقص بود.در هوای گرم و اوایل خرداد آمده بود انتهای کانال،آنجا که صدای عراقی ها را هم میشنیدیم.

نصف شب رفت بالای کانال، کنار یک بوته ی گز و نماز شب خواند.گلوله های سرخ رسام هوا را می شکافت و پشت نخل های محمدیه ناپدید می شد اما مصطفی،آرام آرام،انگار با خدای خود عهدی داشت،نماز کاملی خواند و بر سجده بود تا نماز صبح.

آیة الله بهشتی دعوت مصطفی را برای آمدن به دارخوین و دیدار با رزمندگانی که آماده ی عملیات بودند پذیرفت.یک ساعت بعد بچه ها باور نمی کردند که بهشتی را در میان گرفته اند.مصطفی گزارش کاملی از جبهه و آمادگی برای عملیات داد.پس از آن بهشتی یک یک رزمندگان را در آغوش گرفت و بوسید.سخنان، پربار و قوت قلب بود و همه فهمیدند که فقط خدا را ببنند و خود را به کمتر از بهشت نفروشند.خنثی

این بود قسمتی از خاطرات شهید ردانی پور.اگه موافق باشید این خاطره رو همین جا به پایان برسونم و خاطره هایی دیگه بذارم. در آپ بعدی خاطره ای از یک بسیجی دیگر می نویسم.دست علی یارتون.خدافظ. بامن حرف نزن


نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٥ | پيام هاي ديگران

سلام.بامن حرف نزناگه یادتون باشه توی آپ قبلی یه خاطره از شهید ردانی پور گذاشته بودم ولی خاطره نیمه تمام موند پس حالا ادامه ی اونو می تونین بخونین:

 « دم دمای غروب،سر و کله ی سربازای عراقی پیدا شد.با تانک و نفر بر پیش می اومدند.ما توی سنگرهای مخفی،حرکت اونها رو زیر نظر داشتیم و با خونسردی گذاشتیم از خط عبور کردند بعد اونها رو از پشت سر و دو طرف مورد حمله قرار دادیم.از زمین و آسمون گلوله و فشنگ می بارید. اونقدر از دشمن کشتیم که دیگه جرأت حمله به دارخوین رو ندارن».

مصطفی که از کردستان به اهواز آمده بود آنقدر داستان حمله ی شب گذشته را با هیجان تعریف می کرد که برای رفتن به دارخوین لحظه شماری می کردم.بعد دست مرا گرفت و کنار یک وانت برد که چند اسیر و یک کشته عراقی عقب آن بودند.گفتم:

چرا آنها را به اهواز آوردی؟گفت:

- اینجا همه چیز جیره ایه،می خوام اسرا رو تحویل بدم و فشنگ کلاش و آرپی جی بگیرم.

 یک گردان تانک عراقی با پیشروی تا نزدیکی کارون،دارخوین را زیر آتش گلوله های مستقیم و آتش خمپاره 120قرار داده بود.دستور دادند مواضع آنها را شناسایی کنیم.نیمه های شب با مصطفی و حسن عابدی،منوچهر نصیری،محمود ضابط زاده،احمد فروغی و مصطفی سمیع عادل که بعدها همه شهید شدند راه افتادیم.حرکت در شب اولین تجربه ما بود.آنقدر رفتیم تا ناچار به سینه خیز شدیم.آنجا صدای عراقی ها را می شنیدیم.حسن عابدی که اهل شوخی بود به مصطفی گفت:

- تو که طلبه هستی بگو ببینم این پدر سوخته ها چی میگن؟

- میگن این پسره رو بفرستید پیش ما تا اونو کباب کنیم. آن طرف کارون،روستای کفیشه،نیروها در سنگرهای استتار و به صورت چریکی مستقر بودند.سی چهل نفری می شدند و جلوی آنها یک گردان زرهی عراق خط محکمی داشت. دم دمای غروب آمد دارخوین و گفت:

 - می رم کفیشه،برای بچه ها دعای توسل بخونم!

تنها سوار قایق شد و رفت.فردا صبح رفتم دنبالش.نیروهای این محور تازه عوض شده بودند و آقا مصطفی را نمی شناختند. به یکی از آنها گفتم:

 - اون بنده ی خدا که دیشب اومد دعا خوند کجاست؟!

 - نمی دونم.یک نفر اومد و گفت:مرا فرستاده اند نگهبانی بدم و تا صبح هم نخوابید و به جای چند نفر نگهبانی داد.حالام اونجا زیر نخل ها خوابیده!

 یک لیوان آب برداشتم و آمدم ریختم تو یقه ی مصطفی.

- مرد حسابی حالا کلک می زنی؟

- بده؟عوضش دعا کردم تو خوب بشی.

بچه ها آماده ی عملیات مواضع دشمن در شرق کارون بودند.بحران داخلی هم غوغا می کرد و بنی صدر که یعنی رییس جمهور و فرمانده کل قوا بود با منافقین یکی شده بود.فهمیدیم که آیت الله بهشتی به خوزستان آمده اند.برای آوردن ایشان به اهواز رفتیم.دکتر بهشتی با دیدن مصطفی آنچنان عاشقانه او را در آغوش گرفت که انگار فرزند خود را پس از سالها دیدار کرده است.

مصطفی شرح داد که بچه ها آماده ی عملیات هستند اما به آنها اجازه نمی دهند و کار شکنی می کنند.شهید بهشتی فرمودند:

«راضی به امری باشید که خدا برای شما نوشته است.اگر بنا باشد عملیات کنید سر ساعت مقرر انجام خواهد شد،ما فقط وسیله ایم».

این خاطره هنوز ادامه داره! آپ بعدی منتظر بقیه اش باشید.شب و روزتون خوش.بای بای


نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٢ | پيام هاي ديگران

سلام.بای بایامیدوارم روز های پاییزی قشنگی داشته باشید.یه خاطره ی قشنگ و جالب از شهید مصطفی ردانی پور که از پر فروغ ترین ستاره های آسمان افتخار ایران اسلامیه دارم که خودم خیلی ازش خوشم اومد برای همین تصمیم گرفتم که آپ اولم با خاطره ای از ایشون و دوستانشون باشه.البته من از زبان نویسنده کتابی که خاطره ایشون داخلشه میگم.امیدوارم خوشتون بیاد یه کم طولانیه و ممکنه چند تا آپ فقط مال خاطره ایشون باشه.

در سفری یک ساعته با روحانی شهیدی همراه خواهید شد که مرد اول توسل بود،توسل به اهل بیت،توسل به آقایمان صاحب الزمان(عج).

حجة الاسلام والمسلمین مصطفی ردانی پور تنها و گمنام به کردستان آمد.با شروع جنگ به خوزستان رفت و پس از دو سال حضور و کسب تجربه به فرماندهی سپاه سوم رسید.بعد،همه چیز را سه طلاقه کرد و خاکی خاکی، در هیأت یک تک تیرانداز به شهادت رسید.خواندن این سطور، شاید جرقه ای باشد برای خوب زندگی کردن.مصطفی جاذبه های زیادی داشت اما بهترین آنهاعروج او بود.«مصطفی قشنگ شهید شد».

«با توسل به اهل بیت علیهم السلام که میشه به جایی رسی. یه جرقه کافیه تا تو رو از این رو به اون رو کنه. یه آدم دیگه ای می شی. من توی توسل های قبل از عملیات دنبال این حال و هوا برای بچه ها هستم.»

برای من نگاه کردن به مصطفی عبرت بود و لحظه لحظه درخشش این جرقه را در او میدیدم.این همه تحول از کجا بود؟   

یکبار می گفت:

«در قم که درس می خوندم، روزهای پنجشنبه می رفتم عملگی، خسته و کوفته،غروب راه می افتادم طرف جمکران. مثل دیوانه ها، پا برهنه. تا اونجا یابن الحسن یابن الحسن می گفتم.»لبخند

همیشه با خود می گویم مصطفی هر چه داشت از توسل ایام طلبگی بود. خالص خالص. وصل وصل.

خبر رسید که ضد انقلاب با حمله به روستای نزدیک سنندج دکتر جهاد سازندگی را به اسارت برده است.صبح اول وقت راه افتادیم. مصطفی، عمامه به سر، اما با بند حمایل و یک نوار فشنگ تیربار دور کمر قوت قلب همه بود.

پیشمرگ های کرد که در کنار ما با دشمن می جنگیدند،چپ چپ به مصطفی نگاه می کردند، باور نمی کردند او اهل رزم و درگیری باشد. همان صبح زود، ضد انقلاب،دکتر را به شهادت رسانده بود اما درگیری تا عصر ادامه داشت.وقت برگشتن،پیشمرگ ها تحت تأثیر شجاعت مصطفی، ول کن او نبودند. یکی از آنها، بلند طوری که همه بشنوند گفت:

- اینو میگن آخوند،اینو میگن آخوند!خنده

مصطفی می خندید. دستی کشید به سبیل های تا بناگوش آن کاک مسلح و گفت:

- اینو میگن سبیل،اینو میگن سبیل!خنده

بحران کردستان ادامه داشت و اعزام نیروهای داوطلب عموما"40،30 نفره بود.یکی از شب ها که در ستاد مشترک پادگان سنندج جمع بودیم سرهنگ صیاد شیرازی ضمن صحبت ها فهمید که آقا مصطفی در یاسوج و روستاهای آن دارای نفوذ معنوی است، به او گفت:

- خوبه به یاسوج برید،شاید با آوردن نیروهای اون منطقه بتونیم از توان اونها در نبردهای کوهستانی استفاده کنیم.

فردا صبح راه افتاد. با شکل و شمایل طلبگی. همان عمامه ی جمع و جور، قبا و عبای ساده و تر و تمیز.

سه روز بعد برگشت.با یک گردان رزمنده ی لر. همه مسلح، همه عاشق انقلاب.

بقیه ی خاطره که خیلی قشنگ تره باشه واسه آپ بعدی. سبز باشید و علی یارتون. بامن حرف نزن


نویسنده : فاطمه ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢ | پيام هاي ديگران

BAHAR 20.COM

خدمات وبلاگ نويسان